حكيم ابوالقاسم فردوسى
175
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
همچون شير دژم بود ، از ميان ايشان به گودرز سالار روى كرد و گفت : اى سزاوار تخت شاهى ، آن هنگام كه به نبرد با سپاه توران رفتى ، كوس و سراپرده و ايستادن در پيش سپاهيان را به من سپردى . همهء دليران ايران در آن جنگ ، آبرو بجستند ليك مرا هيچ بهرهاى از آن جنگ نرسيد . پس اكنون من مىروم و يكايك ايشان را به دام مىآورم و با اين كار ، نام آور مىگردم . گودرز كه چنين شنيد ، بخنديد و از اين سخن گستهم شاد گشت و رخسارش تازه و پشتش از اندوه ، آزاد شد . پس به دو گفت : همانا كه تو بسان خورشيدى نيك اختر هستى . تو شيرى و بدخواه تو همچون گورخر است . برو كه آفريننده يار تو و سيسد تن به مانند لهّاك ، شكار تو بادا . رفتن گستهم از پس لهّاك و فرشيدورد گستهم زره نبرد بپوشيد و هر كسى از پهلوانان را كه بديد ، پدرود كرد و به شتاب از ميان سپاه خويش بيرون تاخت و به جنگ آن دو ترك سرافراز رفت . ليك پس از آن كه گستهم برفت ، همهء سپاهيان ايران گفتند : گستهم را توان پايدارى در برابر آن دو تن نيست . از سوى ديگر ، سپاهى از نزد افراسياب بسان كشتى بر آب ، از براى يارى سپاهيان پيران در جنگ بيآمد . ليك چون به نزديك دشت دغوى رسيدند ، به ايشان آگهى رسيد كه پيران درگذشت و نبرد آن دليران بدانگونه شد . پس همگى با شنيدن اين سخن از آن بازگشتند و خروشان به نزديك افراسياب شاه رفتند . از ديگر سو به بيژن آگهى رسيد كه : گستهم از ميان سپاه به جنگ با لهّاك شتافت . بيژن با خود انديشيد كه چون گستهم به دشت دغوى رسد ، نبايد كه لهّاك و فرشيدورد در نبرد بر او چيره گردند و گرد ازو برآوردند . پس بر اسپ راهجوى خود سوار شد و به سوى گودرز روى نهاد . چون چشم بيژن به روى نياى خود افتاد ، برخروشيد و سخنهاى چندى با او بگفت كه : اى پهلوان ، خِرَد اين كار را نيك نداند كه هر نامدارى را كه از تو فرمان مىبَرَد ، بيهوده به كشتنش دهى و آنگاه گردش